|
وقتی نیستی ...
حرفي براي گفتن نمانده وقتي تو خاموشي چه دليلي هست براي شادي وقتي تو نيستي چه بهانهاي براي گريه هست وقتي حضور چشمانت نيست چه نيازي به زندگیست وقتي تو ميروي چه اهميتي دارد تپيدن قلب وقتي عشقت را دريغ کردي بيهوده شد وجود من + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 6:14 توسط لیلی |
+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 1:55 توسط لیلی
گذر ثانیه ها ...
وای که چقدر ثانیه ها نامردند،گفته بودند که بر می گردند برنگشتندو بعد از رفتنشان،بی جهت عقربه ها می گردند آره!این ثانیه های بی رحم،چه بلایی به سرم آوردند نه به چشمم افقی بخشیدند،نه ز بغضم گرهی واکردند ازچه رو سبز بنامم به دروغ،لحظه هایی که یکایک زردند لحظه ها همهمه ی موهوم،لحظه ها فاصله های سردند بگذار ز پیشم بروند،لحظه هایی که همه بی دردند... روزها یکی پس از دیگری می گذرد و تنها خاطرات هست که باقی می ماند... پس سعی کنیم خاطرات خوب به جابگذاریم... + نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 0:49 توسط لیلی |
کاش می شد ...
کاش می شد غصه را زنجیر کرد کاش می شد ... + نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 1:56 توسط لیلی |
مرضیه جون تولدت مبارک ... + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 1:49 توسط لیلی
در سکوت آن دم که رویاها پایان می پذیرد،قصه ای پایان می گیرد و تو آرزو می کنی که پایانش نباشد اما هست و من در پایان قصه انتظارت را می کشم وبه انتظارت می نشینم تا آن دم فرارسد من در سر راهم تا بیایی ... + نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 2:3 توسط لیلی |
خدای من! خدایی که ستاره ها را چیدی به جای شب، خورشیدو توی آسمان کشیدی خدایی که به سال پیش گفتی برو! به جای آن فرستادی ، یک سال نو کاری بکن دنیا قشنگ تر بشه حال ما از سال پیش بهتر بهتر بشه... + نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 9:20 توسط لیلی |
همه را میشنوم میبینم من به این جمله نمی اندیشم به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم تو بدان این را ، تنها تو بدان! تو بیا تو بمان بامن ، تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند... اینک این من که به پای تو در افتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز تو بگیر! تو ببند! تو بخواه! پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستی تنها تو بجوش من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش! + نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 15:19 توسط لیلی |
حرف دل...
نشسته ام بر روی نیمکتی نیمکتی که تداعی کننده ی خاطرات گذشته است، گذشته ای که سرشار ازبازی های کودکانه و شیطنت و رویا بود ... دلم برای کودکیم تنگ شده ... اون دنیای بی خیال و آسوده کودکی،اون دنیایی که هیچ چیز آزارم نمی داد وفکرم را مشغول خود نمی کرد،غیر از نگرانی که برای عروسکم داشتم. ای کاش به کودکی باز میگشتم،به آن دورانی که تنها دغدغه و نگرانیم عروسکم بود... اما افسوس که زمان رفته،بازنمی گردد! و این صندلی دیگر برایم کوچیک شده ؛کوچیکِ کوچیک، مثل دوران بچگی که دیگر جایی برای من ندارد و باید با تمام خاطرات شیرینش در روزگار خاک خورده رهایش کنم... و دل بزنم به دریای هستی و به آینده ای سفر کنم که هیچ نمی دانم چه چیزهایی را بعدها برایم خاطره میکند.... + نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386 15:26 توسط لیلی |
در این وادیه سنگی در این پهنای ویرانگر که دستی هم نمی چیند گل یاس لطافت را من از آن کس که فردا را دراین وادیه بگذارد٬ نمی ترسم من از پیدایش هر نور در این دیوانه بازار هم نمی ترسم ****** تمام راه ها مسدود تمام چشم ها نمناک ولی در پهن دشت آسمان آبی آبی دو چشم صاف می بارند دو چشمی که در آغوش محبت ها به دنبال دلی پر درد می گردد دو چشم آبی آبی ٬ به دنبال کلامی محکم وسنگین ****** من از طعم بلند و ژرف این آبی ندانستم کلام سبز آبی را من از کام عسل فام شباهنگام سحر را تا به آخر خوب نفهمیدم ****** سحر با چشم آبی٬کنار سفره ای از یاس ندید هرگز نگاه آشنایی نگاه سبز آبی ٬نگاه آبی رنگین ****** سپس دیوانه وار بارید وچشمانش در این دیوانگی اندیشه ای مبهم دعا می کرد دعای سبز روشن را که در چشمان یک ماتم زده هرگز دعایی نیست .... + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 13:57 توسط لیلی |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 0:21 توسط لیلی |
یا حسین...
دل را اگر از حسين بگيرم چه كنم بي عشق حسين اگر بميرم چه كنم فردا كه كسي را به كسي كاري نيست + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386 13:7 توسط لیلی |
مهربونی...
مهربونی همیشه نمی مونه؛امانته نکنه تو حفظ این امانتا خطا کنیم چی بودیم؛چه کردیم؛فردا چه باید بکنیم فکری برای جبران گذشته ها ؛ما بکنیم بدی هارو بسپاریم دست فراموشی و بعد... مثه یه قاضی خوب؛خوبی هارو جداکنیم دنیامون میشه بهشت و ما همه فرشته ایم اگه به تمام این قافیه ها وفا کنیم... + نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 1:18 توسط لیلی |
|